باختیم
{جز من ...} روی تخت نشسته ای و من بر زمین نشست ه ام ، درست روبری َت !
دستهای َم را میگذارم بر زانوهای خسته ات .
چشمهایم نم گرفته اند ،
صدایم میلرزد اما ...
با خواهشی عجیب میگویم :
تمام دنیا اگر یکرنگ سیاه شد
سفید بمان .
بی رنگ نه !
بی هویت نه !
سفید بمان !
مات و مبهوت نگاهم میکنی...
سرم را میگذارم بر زانوهایت ،
گریه میکنم .
میگویی : سخت میگیری !
دستهایم را جمع میکنم ،
میگویم : باختیم معامله را !
او جان بخشید ...
ما کربن دی اکسید تولید کردیم هوا آلوده تر شد !
می فهمم تنها مانده ام ...
دست میگذارم بر زانوهایم ،
به سختی اما ،
بلند میشوم .
میروم رو به روی آینه ،
میایستم روبروی خود َ م ،
میگویم :
تمام دنیا اگر سیاه شد ،
تو بمان ،
بمان !
اما سفید ...
پس آورد : این متن را وقتی نوشتم ، انگار سالها پیش سرمشق کرده بودم ، میدانی چه میگویم ؟ یعنی کلمه هایش، جمله هایش، حتی حال و هوایش برایم تکراریست! تکرار نه از باب مکررات ، از باب دقت بالا در نزدیکی به حال(ات) خاص!
- ۹۲/۰۷/۱۴