فراری َ م
میروم نزدیکش .
نزدیک پنجره .
می نشینم همانجا که نفس ِ تنگ را هرچند کمی گشاد کنم !
چشمم میخورد به ستاره ها ...
دب اکبر را پیدا میکنم !!!
میروم در زمان .
میروم گم شوم تا پیدا کنم خود را ...
بدبختی بشر آنجایی آغاز شد که قایم شد تا پیدای َش کنند .
هرکسی در شروع بدبختی عقیده ای دارد اما خب عقیدهی من برمیگردد به همین من !!!
این بغض های کهنه در گلو از سقوط ِ به زمین نبود ، غم دوری َت خراب میکند هر چه شادی را .
غم دوری َت خیلی وقت َست خرابم کرده است .
از {جز من ...} نه نگاهی دارم در چشم ، نه صدایی در گوش ، نه چیزی شبیه اینها !
تنها دلی هست که هر از گاهی میرود حوالی دل َش ...
سنگریزه ای برمیدارد؛
در ِ گوش ِ سنگریزه چیزهایی میخواند و نشانه میگرد پنجرهی خلوت َت را ...
آن وقت پا میگذارد به فرار .
ببخش بر نادانی َش .
خام َ ست !
نمیداند از همان روزِ ِ نخست ِ سقوط ْ فراری شده ام.
پس آورد : سرفههایم کهنه شده است ،آزارم میداد اما خب یادگاریست از رأفت او . حالا دیگر آزار نمیدهد َم .
کاش هربار سرفه میکنم بروم نزدیک پنجره ، آسمان را نگاهی بکنم : السلام علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی ...
- ۹۲/۰۷/۱۱
اینجا خیلی خوبه.
اینکه بدونی تو این صندوق خونه میشه وجود نازنینی رو پیدا کرد و نوشته هاشو خوند عالیه .خیلی عالیه