ما سوار دلیم و او آواره است
آغوش و دل و بازی و خنده همه بهانه است ...
دور هم که باشی صدای خنده هایت را به گوشم می رسانند !
تا وقتی این دل نامش دل باشد می بیند ، می شنود ، زنده میکند ومی میراند ...
گفت با چه آمدی ؟ سواره یا پیاده ؟
گفتم ما سوار دلیم و او آواره است
آواره ی تو ...
لبخند میزند
می بَرَد ما را
این کمان برای تو اما یک لبخندَ ست
برای من شرق َست
غرب َست
برای من دنیاییست از گریه و خنده که تا مرگ هم تاتی کنان پیش میبَرَد ...
این روزها به تو فکر میکنم
به خلوت میانمان
گفتند وقت سلام َست ، خداحافظی ات را بکن
دلم را میگذارم لابه لای کتابهای خانه ات
چند قطره آب می پاشم گل های حیاطت را
سلام آخرم را دادم
اما بغض کردم و با هق هقی که از بچگی در گلویم مانده میگویم :
امام رضا تو رو خدا ، تورو خدا بازم صدام بزن ...
دلم واست یه ذره شده هنوز نرفتم .
خب؟!
.
.
.
برمیگردم
سلام ...
پس آورد : این را به عنوان نظر نوشته بود َم اما حس و حالش را دوست داشت َم ، پس ماندگار َ ش میکن َم اینجا
- ۹۲/۰۶/۲۵